
همین الان از بیرون اومدم ... ساعت هفت رفتم خونه یکی از دوستام ... حرف های دو نفره و دیدار بعد از مدت ها ... کلی حرف زد، از خودش، خونوادش، مهرداد، رامین و تموم غصه هاش ... یکمی اشک ریخت و حسابی سبک شد و دل منم اروم گرفت که تونستم شنونده ی خوبی باشم ... خیلی خوشحالم که واسه همه شنونده ی نایسی ام ... عاشق اینم که هرکی می خواد حرف بزنه و یه سنگ صبور می خواد اول یاد من می افته :) ... هی گفت و من سیگار کشیدم ... هی گفتم و اون قلیون کشید ... چیپس فلفلی و پفک های قلبی عجیب با وینستون چسبید :)) ... خیلی خوش گذشت اگرچه فقط دو ساعت پیش هم بودیم ... امیدوارم بتونم اون جشن تولدو باهاش برم ... عاشق مهمونی های قاطی پاتی ام ... خوش گذرونی و بعدش فول شارژ شدن واسه یه دنیا مطالعه و نوشتن و فیلم و نقد و ماجراه...
ادامه مطلب
آنکه میگوید دوستت می دارمخُنیاگر غمگینی ستکه آوازش را از دست داده استای کاش عشق رازبان ِ سخن بودهزار کاکلی شاددر چشمان توستهزار قناری خاموشدر گلوی منعشق راای کاش زبان ِ سخن بودآنکه میگوید دوستت می دارمدل اندُهگین شبی ستکه مهتابش را می جویدای کاش عشق رازبان ِ سخن بودهزار آفتاب خندان در خرام ِ توستهزار ستارهی گریاندر تمنای منعشق راای کاش زبان ِ سخن بود ... #احمد_شاملو...
ادامه مطلب