Solange!
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 17:18
سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خانه...
هولااااا!
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 16:48
هی لسن بن جوق!
Solange!
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 16:48
سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خانه...
هولااااا!
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 17:52
هی لسن بن جوق!
Solange!
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 17:52
سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خانه...
هولااااا!
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 11:21
هی لسن بن جوق!
Solange!
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 11:21
سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خان
هولااااا!
-
تاریخ: 1400/12/14 ساعت: 18:25
هی لسن بن جوق!
Solange!
-
تاریخ: 1400/12/14 ساعت: 18:25
سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خان
بیست و چهارم دی ماه ...
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 6:10
هی لسن! امروز شاگردم نیومد و در نتیجه نه تونستم به تفریحم برسم نه تدریس! فقط علاف شدم و خدا لعنت کنه همچین شاگرد بوقی رو! این همونه که خیلی دوسش داشتم. حالا یه مدته منو مسخره خودش کرده! دختره ی بووووق
Solitary
-
تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 17:46
اینم شعله های آبی بخاری و ظلمات! گور بابای دورهمی و مهمونش سردار آزمون. اومدم تو خلوت و تنهاییم. جالب اینجاست که هرچی هم بزرگ تر میشم شدیدا به تنهایی و خلوت بزرگ تری احتیاج دارم. به دور بودن از آدم ها
شبانه
-
تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 17:46
هی لسن، در چه حالی؟! من کلا امروز از وقتی بیدار شدم خسته بودم تا الان ... تازه حمام هم رفتم که خسته ترم کرده ... الان تو معده ام داغه و یه حالیه، کلا وضعیت رِدِ چند روزه ... قرمز ... الان لشیدم کنار ب
شبانه. یک
-
تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 17:46
هی لسن! بن سواق ... داشتم آشپزی می کردم ولی استوری نگرفتم چون، فقط به خاطر قولی که به مامی دادم که شام درست کنم، آشپزی کردم و اینکه گوشی تو شارژ بود نتونستم استوری بگیرم و از همه مهم تر این که اعصابم
ای جانم :)
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:48
هی لسن، چطورین؟! بعد از مدت ها بالاخره لپتاپو روشن کردم و شروع نوشتن! :) لعنتی ها چقدر دلم واسه پست بلاگی تنگ شده بود :) چقدر دلم واسه تپ زدن رو کلیدهای نرم و لطیف لپتاپ جانم تنگ شده بود ... از وقتی گ
مای فیلینگز ...
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:48
هی لسن سلام، من دوباره اومدم :) امروز کتاب استادینگ د ناول رو تموم کردم. لعنتی، درسته کم حجم بود ولی خیلی سخت بود ... هوف پوف واقعا ... لعنتی انگلیش خوندن دو سه برابر فارسی تایم و انرژی می گیره ... لع
هی لسن، اینجا کسی هست که
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:48
بازی اساسین کریدو بشناسه و بازی کنه؟! لعنتی ها من دارم بازی می کنم، جاتون خالی ...xa0حس نایسیه ... بازی تو زمان بریتانیای قدیمه، نیمه ی قرن هجده ... عشق منه ... :)
هی لسن :)
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:48
دلم می خواد یه چیزی بنویسم ... یه حرفی بزنم ... از ژنویو بگم و خواب هاش ... کارت های تاروت و گوی های درخشانش ... دلم می خواد انگار یه داستانی که حس می کنم مدت هاست درونم داره زندگی می کنه رو بنویسمش .
Holy shit
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:48
لعنتی! باورم نمیشه، شما هنوز اینجا می نویسین؟! ... جیزس کرایست و دیگر هیچ!
نامبر1
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 13:06
تنهاتر از خودم هیچ جا ندیدم ... نمی دونم چرا معاشرت هام همش ابکی شدن ... اصلا نمیشه کسی رو تحمل کرد ... لعنتی منم خیلی کمال گرام ... شاید یه مدت کمتر اینستا باشم و اینجا بنویسم ... دلم گرفته ... احتمالا مثل همیشه عصر برم تنها قدم بزنم ... وای که حوصله ی هیچ چیزو هیچ کسو ندارم ... وای ...
یه جورایی برگشتم ...
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:17
هی لسن، حس می کنم دوباره به دنیای متروک وب نویسی روی بیارم ... اینستا رو نمی دوستم چون کسی نمی خونه و فقط لایک می کنن و اینجا ... نمیدونم ... همین الان که می نویسم، هوس آو کاردز می دیدم دوباره از فصل