در مجاورت عشق

مطالب پیشنهادی از در مجاورت عشق | نویسنده: ماهان کاظمی

فعلا بک گراند مشکی فقط آرومم می کنه! از خواب بیدار شدم، صورتمو شستم، قرص تهوع رو بلعیدم، اومدم نشستم سعی کردم کمی رنگ آمیزی کنم با مدادرنگیهای قشنگم، اما نتونستم ... دوباره برگشتم تو تختم ... خوابم میاد، پتو قرمزه ی مامی رو انداختم روم و یه بالش کوچولوی تازه متولد شده زیر سرم! احساس می کنم به یکم دیگه خواب نیاز دارم و بعدش روزمو شروع کنم مگه نه؟! واقعا هیچ جا واسه ادم نریدن که خیلی زود بیدار شم و فکر کنم حالا چه خبره! اون پاییز و زمستونه که صبح های زودش بیدار شدن خیلی صفا داره! خود عشق و زندگیه! طراوته! نه الان سر کیرِ تابستون! دلم می خواد خیلی چیزهای دیگه م بنویسم ولی تنبلیم میاد و حال ندارم ... حالا سعیمو می کنم ... فعلا امروز تنها کار مهمی که باید بکنم پنج درس گرامر و پنج درس لغت خوندنه! ...

ادامه مطلب

هولااااا!

هی لسن بن جوق!...

ادامه مطلب

Solange!

سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خانه ها را، و ماه را مهی غلیظ پوشانده بود و حتی از جغد شب که روی شاخه های آن درخت کهنسال می نشست، خبری نبود ... سرش را روی آسفالت خیس فشار می داد و جان می کند ... سردش بود، قوز کرده و در خود مچاله شده، دست هایش را در جیب های کتش مشت کرده بود و با تمام جثه ی ریز اش روی آسفالت خم شده و گویی خوابیده بود ... قلبش چون نهنگی درون اقیانوس می تپید، به خودش می لرزید، اما دلش نمی خواست سرش را از روی آسفالت بردا...

ادامه مطلب

فعلا بک گراند مشکی فقط آرومم می کنه! از خواب بیدار شدم، صورتمو شستم، قرص تهوع رو بلعیدم، اومدم نشستم سعی کردم کمی رنگ آمیزی کنم با مدادرنگیهای قشنگم، اما نتونستم ... دوباره برگشتم تو تختم ... خوابم میاد، پتو قرمزه ی مامی رو انداختم روم و یه بالش کوچولوی تازه متولد شده زیر سرم! احساس می کنم به یکم دیگه خواب نیاز دارم و بعدش روزمو شروع کنم مگه نه؟! واقعا هیچ جا واسه ادم نریدن که خیلی زود بیدار شم و فکر کنم حالا چه خبره! اون پاییز و زمستونه که صبح های زودش بیدار شدن خیلی صفا داره! خود عشق و زندگیه! طراوته! نه الان سر کیرِ تابستون! دلم می خواد خیلی چیزهای دیگه م بنویسم ولی تنبلیم میاد و حال ندارم ... حالا سعیمو می کنم ... فعلا امروز تنها کار مهمی که باید بکنم پنج درس گرامر و پنج درس لغت خوندنه! ...

ادامه مطلب

هولااااا!

هی لسن بن جوق!...

ادامه مطلب

Solange!

سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خانه ها را، و ماه را مهی غلیظ پوشانده بود و حتی از جغد شب که روی شاخه های آن درخت کهنسال می نشست، خبری نبود ... سرش را روی آسفالت خیس فشار می داد و جان می کند ... سردش بود، قوز کرده و در خود مچاله شده، دست هایش را در جیب های کتش مشت کرده بود و با تمام جثه ی ریز اش روی آسفالت خم شده و گویی خوابیده بود ... قلبش چون نهنگی درون اقیانوس می تپید، به خودش می لرزید، اما دلش نمی خواست سرش را از روی آسفالت بردا...

ادامه مطلب

فعلا بک گراند مشکی فقط آرومم می کنه! از خواب بیدار شدم، صورتمو شستم، قرص تهوع رو بلعیدم، اومدم نشستم سعی کردم کمی رنگ آمیزی کنم با مدادرنگیهای قشنگم، اما نتونستم ... دوباره برگشتم تو تختم ... خوابم میاد، پتو قرمزه ی مامی رو انداختم روم و یه بالش کوچولوی تازه متولد شده زیر سرم! احساس می کنم به یکم دیگه خواب نیاز دارم و بعدش روزمو شروع کنم مگه نه؟! واقعا هیچ جا واسه ادم نریدن که خیلی زود بیدار شم و فکر کنم حالا چه خبره! اون پاییز و زمستونه که صبح های زودش بیدار شدن خیلی صفا داره! خود عشق و زندگیه! طراوته! نه الان سر کیرِ تابستون! دلم می خواد خیلی چیزهای دیگه م بنویسم ولی تنبلیم میاد و حال ندارم ... حالا سعیمو می کنم ... فعلا امروز تنها کار مهمی که باید بکنم پنج درس گرامر و پنج درس لغت خوندنه! ...

ادامه مطلب

هولااااا!

هی لسن بن جوق!...

ادامه مطلب

Solange!

سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خانه ها را، و ماه را مهی غلیظ پوشانده بود و حتی از جغد شب که روی شاخه های آن درخت کهنسال می نشست، خبری نبود ... سرش را روی آسفالت خیس فشار می داد و جان می کند ... سردش بود، قوز کرده و در خود مچاله شده، دست هایش را در جیب های کتش مشت کرده بود و با تمام جثه ی ریز اش روی آسفالت خم شده و گویی خوابیده بود ... قلبش چون نهنگی درون اقیانوس می تپید، به خودش می لرزید، اما دلش نمی خواست سرش را از روی آسفالت بردا...

ادامه مطلب

فعلا بک گراند مشکی فقط آرومم می کنه! از خواب بیدار شدم، صورتمو شستم، قرص تهوع رو بلعیدم، اومدم نشستم سعی کردم کمی رنگ آمیزی کنم با مدادرنگیهای قشنگم، اما نتونستم ... دوباره برگشتم تو تختم ... خوابم میاد، پتو قرمزه ی مامی رو انداختم روم و یه بالش کوچولوی تازه متولد شده زیر سرم! احساس می کنم به یکم دیگه خواب نیاز دارم و بعدش روزمو شروع کنم مگه نه؟! واقعا هیچ جا واسه ادم نریدن که خیلی زود بیدار شم و فکر کنم حالا چه خبره! اون پاییز و زمستونه که صبح های زودش بیدار شدن خیلی صفا داره! خود عشق و زندگیه! طراوته! نه الان سر کیرِ تابستون! دلم می خواد خیلی چیزهای دیگه م بنویسم ولی تنبلیم میاد و حال ندارم ... حالا سعیمو می کنم ... فعلا امروز تنها کار مهمی که باید بکنم پنج درس گرامر و پنج درس لغت خوندنه! ...

ادامه مطلب

هولااااا!

هی لسن بن جوق!...

ادامه مطلب

Solange!

سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خانه ها را، و ماه را مهی غلیظ پوشانده بود و حتی از جغد شب که روی شاخه های آن درخت کهنسال می نشست، خبری نبود ... سرش را روی آسفالت خیس فشار می داد و جان می کند ... سردش بود، قوز کرده و در خود مچاله شده، دست هایش را در جیب های کتش مشت کرده بود و با تمام جثه ی ریز اش روی آسفالت خم شده و گویی خوابیده بود ... قلبش چون نهنگی درون اقیانوس می تپید، به خودش می لرزید، اما دلش نمی خواست سرش را از روی آسفالت بردا...

ادامه مطلب

فعلا بک گراند مشکی فقط آرومم می کنه! از خواب بیدار شدم، صورتمو شستم، قرص تهوع رو بلعیدم، اومدم نشستم سعی کردم کمی رنگ آمیزی کنم با مدادرنگیهای قشنگم، اما نتونستم ... دوباره برگشتم تو تختم ... خوابم میاد، پتو قرمزه ی مامی رو انداختم روم و یه بالش کوچولوی تازه متولد شده زیر سرم! احساس می کنم به یکم دیگه خواب نیاز دارم و بعدش روزمو شروع کنم مگه نه؟! واقعا هیچ جا واسه ادم نریدن که خیلی زود بیدار شم و فکر کنم حالا چه خبره! اون پاییز و زمستونه که صبح های زودش بیدار شدن خیلی صفا داره! خود عشق و زندگیه! طراوته! نه الان سر کیرِ تابستون! دلم می خواد خیلی چیزهای دیگه م بنویسم ولی تنبلیم میاد و حال ندارم ... حالا سعیمو می کنم ... فعلا امروز تنها کار مهمی که باید بکنم پنج درس گرامر و پنج درس لغت خوندنه! ...

ادامه مطلب

هولااااا!

هی لسن بن جوق!...

ادامه مطلب

Solange!

سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خانه ها را، و ماه را مهی غلیظ پوشانده بود و حتی از جغد شب که روی شاخه های آن درخت کهنسال می نشست، خبری نبود ... سرش را روی آسفالت خیس فشار می داد و جان می کند ... سردش بود، قوز کرده و در خود مچاله شده، دست هایش را در جیب های کتش مشت کرده بود و با تمام جثه ی ریز اش روی آسفالت خم شده و گویی خوابیده بود ... قلبش چون نهنگی درون اقیانوس می تپید، به خودش می لرزید، اما دلش نمی خواست سرش را از روی آسفالت بردا...

ادامه مطلب

فعلا بک گراند مشکی فقط آرومم می کنه! از خواب بیدار شدم، صورتمو شستم، قرص تهوع رو بلعیدم، اومدم نشستم سعی کردم کمی رنگ آمیزی کنم با مدادرنگیهای قشنگم، اما نتونستم ... دوباره برگشتم تو تختم ... خوابم میاد، پتو قرمزه ی مامی رو انداختم روم و یه بالش کوچولوی تازه متولد شده زیر سرم! احساس می کنم به یکم دیگه خواب نیاز دارم و بعدش روزمو شروع کنم مگه نه؟! واقعا هیچ جا واسه ادم نریدن که خیلی زود بیدار شم و فکر کنم حالا چه خبره! اون پاییز و زمستونه که صبح های زودش بیدار شدن خیلی صفا داره! خود عشق و زندگیه! طراوته! نه الان سر کیرِ تابستون! دلم می خواد خیلی چیزهای دیگه م بنویسم ولی تنبلیم میاد و حال ندارم ... حالا سعیمو می کنم ... فعلا امروز تنها کار مهمی که باید بکنم پنج درس گرامر و پنج درس لغت خوندنه! ...

ادامه مطلب

هولااااا!

هی لسن بن جوق!...

ادامه مطلب

Solange!

سولانژ، سرش را بر روی آسفالت سرد و نمناک گذاشته بود، شن ریزه ها و گل و لای زمین در گوش چپش فرو می رفتند، باران بی امان و سخت باریدن گرفته بود و چک و چک در گوش راستش می چکید، آب از طره ی موهای سیاهش شره می کرد و در یقه ی لباسش می ریخت ... موهای خیسِ به سر چسبیده ... خیابان خلوت و خالی از آدم را، خانه ها را، و ماه را مهی غلیظ پوشانده بود و حتی از جغد شب که روی شاخه های آن درخت کهنسال می نشست، خبری نبود ... سرش را روی آسفالت خیس فشار می داد و جان می کند ... سردش بود، قوز کرده و در خود مچاله شده، دست هایش را در جیب های کتش مشت کرده بود و با تمام جثه ی ریز اش روی آسفالت خم شده و گویی خوابیده بود ... قلبش چون نهنگی درون اقیانوس می تپید، به خودش می لرزید، اما دلش نمی خواست سرش را از روی آسفالت بردا...

ادامه مطلب

فعلا بک گراند مشکی فقط آرومم می کنه! از خواب بیدار شدم، صورتمو شستم، قرص تهوع رو بلعیدم، اومدم نشستم سعی کردم کمی رنگ آمیزی کنم با مدادرنگیهای قشنگم، اما نتونستم ... دوباره برگشتم تو تختم ... خوابم میاد، پتو قرمزه ی مامی رو انداختم روم و یه بالش کوچولوی تازه متولد شده زیر سرم! احساس می کنم به یکم دیگه خواب نیاز دارم و بعدش روزمو شروع کنم مگه نه؟! واقعا هیچ جا واسه ادم نریدن که خیلی زود بیدار شم و فکر کنم حالا چه خبره! اون پاییز و زمستونه که صبح های زودش بیدار شدن خیلی صفا داره! خود عشق و زندگیه! طراوته! نه الان سر کیرِ تابستون! دلم می خواد خیلی چیزهای دیگه م بنویسم ولی تنبلیم میاد و حال ندارم ... حالا سعیمو می کنم ... فعلا امروز تنها کار مهمی که باید بکنم پنج درس گرامر و پنج درس لغت خوندنه! ...

ادامه مطلب

هولااااا!

هی لسن بن جوق!...

ادامه مطلب