هزارتوی سولانژ 1

ساخت وبلاگ

دوباره یک بامداد، دوباره من و مرداب کدر اتاقم ... من و کاغذ های کاهی و نوشتن ... چند روزی میشه که نامه ننوشتم و می دونم تو جریان این دو هفته امتحان هم شاید زیاد فرصت نشه ... می خوام مثل یه استراحت بهش نگاه کنم و حتی از امتحانم لذت ببرم ... فقط موزیک بگوشم و کتاب ها رو ورق بزنم و تو خلسه ی خودم به تموم فکر کردنی ها فکر کنم ... امشب کلی درمورد فیلمنامه و نمایشنامه های متفاوت تو نت سرچ کردم و واقعا به وجد اومدم از دریای علمی که هنوز در مقابلش یه قطره ام ... شور و هیجان زیادی دارم واسه بلعیدن تک تک کلمات ... تک تک فیلمنامه ها، نمایشنامه ها، رمان ها، کتاب های شعر ... فیلم، سریال ... نقاشی و کلا هنر! ... واقعا دانم که هیچ ندانم! ... به ایندم فکر می کنم و غرق لذت میشم ... با خودم میگم تو حالا راه دور و درازی در پیش داری ... کلی داستان، کلی قصه منتظر کشف شدن و اتفاق افتادنن ... یه عالمه ماجراهای دوست داشتنی و تکرار نشدنی انتظارتو می کشن ... و واقعا همینطوره ... به خودم امیدواری میدم و میگم بخون و بخون و بخون که برای رسیدن به رویاهات باید سخت تلاش کنی ... هیچی قشنگ تر از این نیست که ادم همیشه تو مسیر باشه ... تو جریان ابی لحظه ... لحظه ای که همش شور و شوق به دست اوردنه ... کشف کردن، اشنایی با یه دنیا غریبه ... من عاشق سارترم ... ژان پل سارتر! فیلسوفی که ارادت بی حد و حصری بهش دارم ... ما واقعا ازادیم ... خودمون این زندگی رو ورق می زنیم ... وقتی دکارت میگه می اندیشم پس هستم! یعنی من جهانمو رقم می زنم ... به اندازه وسعت بی واژه ی لحظه های ابی کشف نشده و در حال انتظار قدم به قدم دنیامو می سازم ...

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 0:08