هزارتو

ساخت وبلاگ

به نام او

بامداد پونزدهم خرداد، راس ساعت صفر عاشقی شروع کردم به نوشتن با یه حس فوق العاده نایس ... :) خیلی خوشحالم که تمام تکست های شش هفت ماه گذشته رو پاک کردم. خیلی وقت بود که می خواستم انجامش بدم ولی وقت نمی شد ... خیلی از اون تکست ها دیگه از اعتبار افتاده بودن ... دیگه واقعی نبودن، صحت نداشتن و اینکه دلم نمی خواست دیگه حتی یه کلمه از اون عاشقانه های لعنتی باقی بمونه ... حماقت های لعنتیم! الان دارم به یکی از اهنگ های ریمون که خیلی دوسش دارم گوش می کنم و تموم وجودم یه شروع دوباره رو فریاد می زنه ... دیروز با اون بیمار روانپریشِ مالیخولیایی بحث بدی داشتم ... فکر می کنم دیگه کاملا از روح و خصوصا قلبم کنده شد ... واقعا با چه هیولایی طرف بودم و نمی دونستم ... سرویس کردنش رو گذاشتم به وقتش ... هنوز توی بهتم از رفتارش ولی توی ذهنم تا فکرش میاد با قدرت پسش می زنم ... الان موزیک رو عوض کردم و اون اهنگ سباستین اسکولار که دیوونشم رو پلی کردم و دارم باهاش حس می گیرم ... منو از بعد مادی جدا می کنه ... کلا وارد ماورا می شم. داره مثل الکل به در و دیوار ذهنم، روحم و قلبم می پیچه ... تموم خاطرات با سرعت خیلی زیاد دارن تو وجودم جون می گیرن و ریکاوری می شن ... مسیر ... مسیر و باز هم مسیر ... تموم راهی که تا اینجا طی کردم و قراره طی کنم ... بی شک من برنده این بازی ام اما باید به موقع مهره هامو تکون بدم و اینو باید همیشه و هر لحظه یادم باشه و اجازه ندم خشم و عصبانیت تموم زحمتی که تا اینجا کشیدمو هدر بده ... فقط سه روز دیگه از فرجه ی امتحانات باقی مونده و پنجشنبه اولین امتحانمه ... امروز هم درست نتونستم بخونم ... سعی می کنم تو این سه روز جمعش کنم ... به احتمال زیاد فردا بعد از یازده روز برم بیرون یه قدمی بزنم ... اصلا باورم نمی شه که انقدر روز گذشت ... خیلی انگار سرم شلوغ بوده در عین بی حوصلگی و همه چیز ... راستی می خواستم از دلخوشی الانم بگم، مدت زمان نت داشت تموم می شد، تصمیم گرفتم چند تا فیلم خوب باهاش دانلود کنم که نپره ... تو لیست فیلم های فرانسوی درام و رمانتیک گشتم ... فیلم اخرین تانگو در پاریس توجهمو جلب کرد ... وقتی توی ویکی پدیا درموردش خوندم اصلا بشدت بهش جذب شدم چون دقیقا انگار از روی داستان زندگی من نوشته شده! سریع دانلودش کردم و وقتی فهمیدم مارلون براندو هم توش بازی می کنه و گویا نقش اصلیه خیلی خوشحال شدم! در واقع همیشه دوست داشتم بازیشو ببینم ... من همه چیز رو از سن پونزده سالگی شروع کردم بجز فیلم بین بودن. و حالا می تونم بگم یک ساله که فیلم بین حرفه ای شدم ... خیلی خوشحالم که می خوام اولین تجربه ی دیدن بازی مارلون رو با این فیلم داشته باشم ... به نظرم خیلی بهتره اول با فیلم های رمانتیک همه چیز شروع بشه و بعد چیزهای دیگه ... اگه جذبش شدم حتما سعی می کنم پدرخوانده رو هم ببینم ... خلاصه که داستان فیلم خیلی جذبم کرده و می خوام هرچه سریع تر ببینمش ... و درسم هم سعی می کنم برای امتحان توی همین نت بخونم. چون دیگه واقعا تو این فرصت کم نمی تونم تموم اون مطالب رو توی ذهنم جا بدم ... می خوام از این به بعد دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کنم. دوست دارم هر روز بنویسم. فقط یکی از معضلاتم اینکه با این روزمرگی اخه هر روز چی بنویسم؟! چون من اغلب نوشته هام یا تکست میشن یا توی اینستاگرمم منتشرشون می کنم ... ولی بهرحال می تونم حرف هایی برای هیچکس رو اینجا بنویسم ... الان با این اهنگ عشق جان، هی اون اخرین خاطره تو ذهنم پلی میشه ... اخرین روز یونی بود اگه اشتباه نکنم ... قبل عید ... داشتم این اهنگو گوش می دادم و با خیال راحت روی صندلی نایس سرویس یونی تکیه داده بودم و سمت بغل دستیم کج شده بودمو از شیشه ی پنجره به درخت ها و تصاویری که می گذشتن نگاه می کردم. همه چیز می گذشت ... با شتاب ... اسمون، ماشین ها، ادم ها، درخت ها، خیابون ها، کوچه ها، خونه ها، تابلوها ... همه چیز و همه چیز ... و من خیلی حس خوبی داشتم. نگاهم و خودم و دلم سبک بود انگار ... اون لحظه رو واقعا زندگی کرده بودم ... و از الان به بعدِ زندگیم به طور جدی مهم ترین تصمیم ام اینه که همیشه به یاد داشته باشم که ممکن این اخرین بار باشه واسه تجربه ی هر چیز ... و اینکه سعی کنم لحظه رو با نهایت وجودم زندگی کنم ... با نهایت دلم ... مثل تموم اون لحظه هایی که الان جاودانه شدن ... و از همه مهم تر اینکه دیگه نه دلم نه روحم، هیچکدوم ابدا دلشون نمی خواد که به هیچکس بند باشن ... به هیچکس! بی صفت بودن و شرافت نداشته و حرومزادگی اون بیمار روانی خیلی درس ها به من داد که باید مدام با خودم تکرارشون کنم. حس خیلی خوبی که دارم اینکه بشدت دور خودم یه خط قرمز کشیدم و رفتم تو محدوه ی خودم ... و تا اخرین روز زندگیم هم نمی خوام در بیام ... دیگه بهم ثابت شد که منم باید بی صفتی و بی شرف بودنو نشون جامعه و مردم بدم نه یه قلب عاشق رو! دیگه تثبیت شد که واسه خودم و دل خودم فقط عاشقی کنم نه هیچکس دیگه ... دستم برای همه برکت داره ولی نمک نداره ... ادما فقط بلدن گازم بگیرن بی وجودا ... بعضی ادم ها عمیقا منو از اینکه بهشون بدی نکردم و خوبی های بسیاری کردم پشیمون می کنن ... از این به بعد فقط و فقط و فقط مال خودمم و بس ... بشدت از ادم ها فاصله می گیرم و می شم همون دختر مغرور که همه دنبالش له له می زنن و می خوان داشته باشنش ولی محل سگ به کسی نمیذاره ... من حتی همسر ایندم هم به فجیع ترین شکل خردش می کنم ... اصلا از محبت و عشق ورزی دیگه خبری نیست! همش واسه خودمه! تف به ذاتم و شرافتم اگه برای کسی ذره ای محبت خرج کنم. باید خیلی خیلی مراقب خودم و شرافتم باشم که ادم ها به قول شاهین: "خزندگانی که مدام پوست می اندازند و حقارتشان را با تصور تخریب ما زنده می کنند!" من درس خوبی میدم به این ادم ها ... یه گوشمالی درست حسابی ... اون بیمار روانی هم انقدر احمق بود که غرور چشماشو کور کرد و یه درصد فکر نکرد منم می تونم مثل خودش بی وجود بشم ... منم خداتا واسش گذاشتم کنار ... به وقتش چنان فایل های صوتیش رو توی نت پخش کنم و بزنم تو صورت معشوقه هاش و اون زن های لکاته، که گوش دنیا رو کر کنه نه فقط ایران! :)) فقط فعلا باید ارامشو کاملا حفظ کنم، ندیدش بگیرم و با تموم قدرت و احساسم روی پیشرفت زندگیم متمرکز بشم ... من به قول ناپلئون جانم : "انقدر شکست خوردم تا راه شکست دادنو اموختم!" چجورم اموختم! الان همون موقع است که من باید در نهایت ارامش چشم هامو ببندم و به خواب حقیقت برم و به زندگیم برگردم، شدیدا و عمیقا ... و نوبتم که شد چشم هامو باز می کنم ... عمیق و با نفوذ ... چشم هامو باز می کنم، تو صورت زشتش می خندم از ته قلبم، و چشم روی تموم زجه زدن ها و التماس هاش می بندم و دیروز و دیروزها رو بهش یاداوری می کنم و یجوری می زنمش زمین که تکه تکه هاشو نتونه بند بزنه ... من یه ادم خوش قلب وفادار، خیلی باهام بد کرد، خیلی باهام بد کرد ... فقط بخاطر حرومزادگی و هرزگی هاش ... به شرافتم قسم خوردم که جبران کنم براش ... :)

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 13:41