در مجاورت عشق

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

همین الان فیلم The Young Lions تموم شد ... یعنی اصن کف کردم از سینمای اون زمان و امروز! ...

این فیلم یه کلاسیک یونیکه سر شار از اشک و لبخند ...

مارلون، تا ابد جاودانه ای ... اسطوره ی من ...

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:16
برچسب‌ها :

الان یه ساعت و نیمه دارم می نویسم ... یه تکه ی دیگه از تکه های پازل داستانمو چیدم :) ... می خوام کم کم اماده شم و بزنم بیرون تو این هوای سرد تا حسابی حالم جا بیاد ... تا زمستونو زندگی کنم و باد یخ بخوره تو صورتم و این برهنگی سفیدِ خاکستری، حقایق آبی رو مثل سیلی بزنه تو صورتم ... دقیقا راس مه دودِ آبیِ سیگارم :) ... دارم میرم بیرون به شاندل فکر کنم ... و گذشته ای که یه داستان پر ماجراس ... :) ... در هزارتو ...

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:16
برچسب‌ها :
(قبل از اینکه برم بیرون فایل صوتی صدای قشنگشو واسش فرستادم ...) وقتی برگشتم دیدم نوشته: - وااااای :) این کجا بوده؟! + واااای :) چرا واااای؟! - سورپرایز بود + اره دقیقا فرستادم که سورپرایزتون کنم چون صداتونو دوست دارین، قشنگ بود :) ؟! - نه اینقدر هام جالب نیس صدام + قبلا که اون فایل شعر خوانی تونو فرستادین، گفته بودین وقتی به صدای نایس خودم گوش می کنم لذت می برم. منم اینو فرستادم که سورپرایز بشین ... ناراحت که نشدین یه وقت؟! ... + اینو هیچکس به جز من نداره، همه که مثل من نیستن :) + می دونین، من ویس اکثر کلاس هامو دارم برای روزی که زمان خیلی گذشت و دلم تنگ شد ... تنها صداست که می ماند :) - ممنون که فرستادی، نگهش می دارم، واسه منم خاطره میشه ... + اوهوم حتما :) .... نظرت چیه؟! چه حسی از این مکالمه گرفتی؟! اولین چیزی که تو ذهنت اومد چی بود و بعدش؟! ... هرچی به ذهنت رسید بگو پلیز ...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:16
برچسب‌ها :
همین الان از بیرون اومدم ... ساعت هفت رفتم خونه یکی از دوستام ... حرف های دو نفره و دیدار بعد از مدت ها ... کلی حرف زد، از خودش، خونوادش، مهرداد، رامین و تموم غصه هاش ... یکمی اشک ریخت و حسابی سبک شد و دل منم اروم گرفت که تونستم شنونده ی خوبی باشم ... خیلی خوشحالم که واسه همه شنونده ی نایسی ام ... عاشق اینم که هرکی می خواد حرف بزنه و یه سنگ صبور می خواد اول یاد من می افته :) ... هی گفت و من سیگار کشیدم ... هی گفتم و اون قلیون کشید ... چیپس فلفلی و پفک های قلبی عجیب با وینستون چسبید :)) ... خیلی خوش گذشت اگرچه فقط دو ساعت پیش هم بودیم ... امیدوارم بتونم اون جشن تولدو باهاش برم ... عاشق مهمونی های قاطی پاتی ام ... خوش گذرونی و بعدش فول شارژ شدن واسه یه دنیا مطالعه و نوشتن و فیلم و نقد و ماجراهای تازه ... الان خیلی ارومم ... دارم به شاندل می فکرم :) ... شاندل یه کلمه فرانسویه، نوشتمش و گذاشتم پروفایل تلگرامم ... سیلی از پیام ها اومد با یه سوال که شاندل یعنی چی؟! کیه؟! ... در کمال سرخوشی گفتم کرکتریِ که این روزها می نویسمش ... و یه لبخند پهن نشست رو لبم، جوری که کل صورتمو چشم هامو روشن کرد :) ... دیشب تا چهار صبح داشتم تو تخت به خودم می لولیدم و هی فکر می کردم ... عاقبت تسلیم خواب شدم و دنبال اون رشته ی درازو امروز گرفتم ... می دونی من باهاش می خوابم، باهاش بیدار می شم ... باهاش صبحون
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:16
برچسب‌ها :
امروز نشستم دو فصل تاریخ فلسفه ی دنیای سوفی رو خوندم و الان سو نایسم! کی باورش میشه بعد مدت هااا یکی دو روز دیگه دنیای سوفیِ ششصد صفحه ای رو تموم می کنم؟! :)) من همیشه عادت دارم چند تا کتاب تو زمینه های مختلف بخونم و خوب طبیعتا تموم شدن کتاب ها خیلی سریع اتفاق نمی افته ... کلا ادمی ام که طعم کتابو واژه به واژه می چشم! :) و ازینا نیستم که روزی یه کتاب می خونن و اخرشم هیچ! ... نزدیک های ساعت هفت بود که شروع کردم یه اقیانوسی از تکست های شاندلی و ایده های نویسندگی ویرایش نشده و ثبت نشده رو از تو نت های گوشی و تلگرام به ایمیلم انتقال دادم که دو ساعت وقتمو گرفت و میگرنم عود کرد لامصب از بس به صفحه و نور سفید گوشی خیره شدم و حالت نشستنم ناراحت بود ... الان دارم همون ترک دیشبیِ استیون و یکی از ترک های نایسِ اولافورو با صدای خیلی ملو گوش می دم ... پا به پای هم، دیشب، تا چهار و پنچ صبح ترکوندیم ... دارم به سارتر و فلسفه اش فکر می کنم، به اگزیستانسیالیسم و اینکه محکومم به ازادی ... همینطور که خودش گفته این شاید نفرینی باشه در حق ادم ولی من عاشق این ازادی ام ... یعنی زندگی پوچ و بی معناست و باید معنا و مفهومی داشته باشه و این منم که این معنا رو تو زندگیم خلق می کنم! و هر حرکت، انتخاب خودمه و در قبالش مسئولم! من مسئول تموم گل هامم! :) من مسئول تمام حرکت های انجام شده یا نشده ام ... تموم راه های
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:16
برچسب‌ها :
امروز جمعه، سیزدهم بهمن نود و شش پر رمز و راز سوفی رو تموم کردم :) واقعا کتاب مفید و شیرینی بود برای شروع فلسفه و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و با اینکه فلسفه خیلی صریح و شاید دور از تخیله ولی خیلی به خیال پردازی هام پر و بال داد ... خیلی جاها منو به وجد اورد و جهان بینیم رو دگرگون کرد ... از سوفی، البرتو، سرگرد و هیلده ممنونم :) ... و نقد کوچکی که به این رمان فلسفی دارم اینکه اگه روایت داستان یه کمی جدی تر می بود و از دنیای بچگانه فاصله بیشتری می گرفت و مثلا سوفی پونزده ساله رو خیلی بچه فرض نکرده بود و به جای نوجوانانه یکم جوان پسندانه تر بود خیلی جذاب تر می شد ... بنظرم اگه رابطه ی البرتو و سوفی حتی رمانتیک بود به کشش داستان کمک بیشتری می کرد، حس می کنم داستان یکمی بین فلسفه و دنیای بچگانه سوفی که کم کم بزرگ میشه سرگردونه و این زیاد جالب نیست، برای یه مخاطب بیست و سه ساله که من باشم توی ذوق می زنه ... بنظرم اگه البرتو و سوفی تو موقعیت های جالب تری همدیگه رو ملاقات می کردن و مثلا سوفی هر بخش کتاب رو تو مکان های جذاب تری می خوند، توی کافه، توی کتابخونه، بعد از یه پیاده روی نایس تو یه جاده ی ساحلی، کنار دریا یا تو جمع دوستان اهل فلسفه مثل خودش یا هرچی مثل این، کتاب می تونست جوان پسندانه تر و به روزتر باشه و روند کند روایت جریان فعال تری به خودش می گرفت ... خیلی از بخش ها من دوست
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:16
برچسب‌ها :
یعنی اصن ایجااانم :))) اوووم :**** بوس به خودم :)) همین الان یه ترک یونیکِ انگلیش پلی کردم و حسابی به خودم افتخار دادم و اومدم وسط :))) فیلینگ استرانگ! :)) :** هر مادمازلی باید هر روز حداقل نیم ساعت جلوی اینه تو چشم های خودش عمیق بشه :) خط چشم مشکی بکشه :) سایه دودی بزنه :) چشم های کاریزماتیکو شهلا کنه :) ماتیک زرشکی بزنه به لب های یونیکش :) و تا می تونه قربووون صدقه خودش بره و بررررقصه :) :* ... "من زنی ام که هر مردی ">ارزوشو داره!" پ.ن: نه تنها مادمازل، بلکه هر موسیویی باید دوست داشتنی بودنو هر روز به خودش یاداوری کنه! :) این اتوبان دو طرفه اس ;)
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:16
برچسب‌ها :
داخلی- اتاق سولانژ- غروب گوشی رو بر می دارم و می خوام تکست بدم, وسط پراکنده خوانی هام از مجله ادبی سر شوق اومدم, بحث پیت حلبی شد و اتیش و گرمای وجود, که یادش افتادم ... تصورش کردم بعد اون همه شکست و زمین خوردن هام و سختی دلش, که بالاخره اومده لب ساحل و صدای چرخ ماشینش رو ریگ های درشت سیاه ... از هپروت افکارم که یکم به دنیای واقعی فاصله می گیرم, گوشی رو بر می دارم, می خوام به یکی تکست بدم, لیست پیامک های اخیرو نگاه می کنم ... جیزس! از اخرین روزی که به فلانی تکست دادم چقدر گذشته ... زیر حرکت اسلوی شستم صفحه یکمی می سره بالا و یه پله پایین تر, اسمشو می خونم, شاندل ... اوه از مرز سیزده روز گذشت تکست ندادن هام ... شایدم بیشتر, کی می دونه؟! حتی اگه یه سال هم تکست ندم فکر نکنم جبران اون یه مدت ِکذایی مدام تکست دادن بشه ... هووف ... برو به درک لعنتی ... ته دلم به هم می خوره ... اخه مگه میشه یه ادم انقدر گند بزنه به در و پیکر شخصیتی که خودت ساختیش! ... دلم می خواد شاندلو بگیرم محکم بکنمش از تن اون ... جدا کنمش از اون بی غیرته لاس وگاسی! ... این لقب یونیکو می بینی؟! می چسبونمش رو پیشونیه سفیده مردهای لاسی! با همه و هیچکس می دن و می گیرن بی شرف ها ... دست سردم رو صفحه ی شصت و سه مجله و عطر کاغذیش سخت شده, از ورق کناری چشم های چاپلین با اون سیاه دلبر دورشون چشام و غم لرزیده نگاهمو قاب گرفته ان
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 0:37
برچسب‌ها :

لذت ترم اخر می دونی یعنی چی؟! :) خوشحالم ... همه اونایی که زبان انگلیسی می خونن ترجیحا اموزش، می دونن بیش از شونزده واحد هر ترم یعنی خودکشی! ولی خداروشکر ترمی که گذشت 20 واحد گرفتم و به سلامتی با نمرات نایس پاسیدم ... و حالا فقط 20 واحده دیگه و اخرین ترم کارشناسی :) و استارت خوندن واسه کنکوره عشق! ارشد ادبیات انگلیسی ... خیلی خوشحالم و سپاسگزار واسه تموم لحظه هام، سیاه و سفید ... :)

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 0:37
برچسب‌ها :

دارم به کرکترم می فکرم ... آیم ا دریمر ... :)

ویژگی که حتما دوست داری تو شخصیت داستانی مورد علاقه ات باشه چیه؟! :)

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 0:37
برچسب‌ها :